در دوران کودکی از قبل از مدرسه تا حدود اوایل دوران دبیرستان دوستان زیادی در محله داشتم.
کوچه ما یه کوچه بن بست بود و ما هم در انتهای کوچه زندگی می کردیم.هنوز مامان اینها همونجا هستند و من و همسری هم 2 سال اول زندگی مشترکمون رو هم در همون کوچه و در نزدیکی مامان اینا گذروندیم .
البته الان هم منزلمون نزدیک کوچه مامان ایناست ومن خاطرات خیلی زیادی با بچه های هم سن و سالم در این محله دارم.
یادمه با اینکه خیلی خجالتی و کم حرف بودم ولی سر دسته بچه ها بودم.چون دوستانم 2 ، 3 سالی از من کوچیکتر بودند و من بزرگتر اونها حساب میشدم بنابراین خیلی از من حساب می بردندوهمیشه می خواستند نظر من رو جلب کنند.تو بازیها هم همه می خواستند تو گروهی باشند که من بودم و این مسئله براشون خیلی اهمیت داشت.نا گفته نمونه که منم از این موضوع خیلی خوشحال بودم.
آزاده، آسیه،نغمه،آیدا،لاله،فاطمه،سمانه ،زهرا،عاطفه و...از دوستانم بودند. با آزاده از همه بیشتر دوست بودم چون 1 سال بیشترفاصله سنیمون نبود و اونم یه دختر شاد و سرحال بود که دوستی با اون حس خیلی خوبی به من می داد.
یادمه از صبح تو کوچه سرک میکشیدم تا یکی از بچه ها بیاد تو کوچه، اونموقع بود که با خوشحالی به مامانم می گفتم و می اومدم تو کوچه.بیشنر از همه وقتی ذوق می کردم که آزاده رو تو کوچه می دیدم.خونشون شمالی بود و تقریبا رو به روی خونه ما. حیاط نسبتا بزرگی داشتند. تا به همدیگه میرسیدیم می دویدیم و و بساط خاله بازی رو راه می انداختیم.
یه موکت زیر پله های حیاط پهن می کردیم و اسباب بازیهامون رو می چیدیم.نمی دونم چرا علاقه زیادی به خاک کردن اسباب بازیهامون داشتیم.بعد از بازی یه چاله تو باغچه می کندیم و اسباب بازیهامون رو چال می کردیم .و بعد با چوب و برگ روشون رو می پوشوندیم و خاک می ریختیم و به قولی مخفیشون میکردیم و از این که روز بعد اونها رو در زیر خاک پیدا می کردیم احساس شادمانی می کردیم و مثل مکتشفین از کشف اسباب بازیهامون از زیر خاک خوشحال میشدیم . گویا گنچی رو پیدا کرده ایم.
چه روزگار خوبی بود.الان که یاد اون موقعها می افتم خیلی غبطه می خورم.ای کاش میشد اون روزها رو دوباره تجربه کرد.
کوچه ما توسط بچه های محله به دو دسته تقسیم شده بود ته کوچه ایها و سر کوچه ایها.
بجه های ته کوجه که ما بودیم اصلا از بچه های سر کوچه که عموما هم پسر بودند اصلا خوششون نمی اومد و آبمون با هم تویه جوب نمی رفت.همیشه با هم کلکل داشتیم و البته که ازشون هم حسابی می ترسیدیم.چند تا پسر که دست بزن داشتند و سر دستشون یه پسربود به اسم امید. بچه های سر کوچه همگی با هم همشهری و فامیل بودند و کودکی ما پر از خاطرات تلخ و شیرین با بچه های کوچه ل*ا*ل*ه است که به امید خدا چند تا از خاطراتم رو در آینده براتون تعریف می کنم .
پ.ن: به امید خدا فردا عازم مشهد هستیم تا در تاریخ ۸/۸/۸۸ روز تولد امام عزیزمون در حرم مطهرش باشیم
آخرین سری عکسها مربوط میشه به مراسم افطاری که با همکارها رفته بودیم درکه...چقدر خوش گذشت..یه عکس دسته جمعی انداختیم که مطمئنم بعدها به یکی از عکسهای خاطره انگیز و دوست داشتنیمون تبدیل میشه..خیلی از اینجور عکسها خوشم میاد..
فولدر دیگه مربوط میشه به عکسهایی که بازم با همکارهام رفته بودیم خونه یه تازه عروس(یه همکار دیگم)... اونجام با بچه های کوچیکشون خیلی بهم خوش گذشت...وای که چقدر از بودن در کنار اونها شاد بودم...
بازم میرم و یه فولدر دیگه رو تماشا می کنم ...مربوط میشه به عکسهایی که تو ما*ل*ز*ی گرفتیم ...بازم از مرور اونها خاطرات خوشی که با همسری داشتم تداعی میشه...فکر نمی کردم که اینقدر بهم خوش بگذره.دیدن اماکن و مراکز دیدنی این کشور و بوئیدن گلهایی که تا حالا ندیده بودیم و خوردن میوه های عجیبی که مختص استوا است و همینطور مشاهده مناظرزیبای طبیعی اونجا برام پراز خاطره است که اگه این عکسها نبود شاید خیلیهاش رو فراموش کرده بودم... حدود ۶۰۰ تا عکس تو مدت یک هفته گرفتم... از اون موقع که از سفر برگشتیم فکر می کنم کلی دیدم به زندگی تغییر کرده...در نظردارم که هر ساله هزینه ای رو برای این امر اختصاص بدم و دنیا رو بگردم..البته اگه کارمون اجازه بده...
خوب فولدر عکسها خیلی زیاده ...به خاطر همین یه هارد اکسترنال گرفتم و دارم ازشون بکاپ می گیرم... باید در یه حرکت ضربتی یه سریشون رو ببرم بدم چاپ کنن.می خوام آلبوم داشته باشم.اونطوری خیلی بیشتر مزه میده...اگه یه وقت ورشکسته شم چی؟ آخه تعداد عکسها خیلی زیاد شده... باید از کجا شروع کنم؟؟ فکر کنم از همین اواخر بهترباشه ... تصمیم دارم اگه تونستم بعضی از خاطراتم رو که از دل عکسها میاد بیرون براتون تعریف کنم...ببینم چند مرده حلاجم...
