تبليغاتX
باران رحمت

آرزو

 
 
وای که چقدر دلم می خواد یه روز از خواب بیدار بشم و

با تمام وجودم تو رو  احساس کنم.....

نمی دونم اونموقع می تونم این شادی رو تحمل کنم یا نه؟؟؟

 



سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 |
فقط اومدم عید رو تبریک بگم.قصد نوشتن نداشتم.ولی نتونستم در این شب قشنگ، عید رو به دوستان مهربونم تبریک نگم. خیلی خیلی التماس دعا دارم.خودتون می دونید که شیرین آرزوش چیه.... پس همین امشب برای من روسیاه دعا کنیدو از خدا بخواهید که من رو به آرزوم برسونه.

 یا علی جان.....

منم همه دوستانم رو حتما یاد خواهم کرد.

راستی اینجا کی سیده؟؟؟

نترسید عیدی نمی خوام بگیرم....فقط دلم می خواد منو دوبله دعا کنه... همین عیدی بزرگی برام خواهد بود...

 پ . ن :راستی کسی از بیتا خبری داره؟ چرا دیگه نمی نویسه؟ ازش خبر ندارم .نگرانش هستم.



شنبه چهاردهم آذر 1388 |
عید همگی مبارک.خیلی خیلی التماس دعا .

ای کاش ما هم می تونستیم در حرم امنش باشیم و از نزدیک این روزها

رو درک می کردیم. شانس ماست دیگه.تا اومدیم و ثبت نام کردیم انواع و اقسام

بیماریها بوجود اومد.چقدر دلمون رو خوش کرده بودیم که همگی دسته جمعی

 میریم زیارت. ولی با این اوضاع و احوال معلوم نیست کی بتونیم بریم......

روز عیده و من تنهام.همسری از وقتی کارش درست شده و اومده تهران باید

روزهای تعطیل هم بره سرکار.فقط جمعه ها رو به زور من نمیره. بازم خدا رو شکر

 که تهرانه و پیش خودمه. خودش هم از اینکه تهرانه خیلی خوشحاله.

کلا آدم سازگاریه.سعی می کنه با شرایط کنار بیاد.این اخلاقش برای من هم

 آموزنده است. خیلی صفات خوب داره که من باید ازش یاد بگیرم.

یکی از اون صفات خوبش اینه که اصلا چیزی رو به دل نمیگیره.

اگه کسی حرکت بدی باهاش انجام بده و مثلا درست باهاش صحبت نکنه خیلی زود

فراموش می کنه و از دلش میاد بیرون.در حالی که من به این زودی ها از دلم

نمیره بیرون و کمی با اون طرف سر سنگین میشم.

نمی دونم چطوری می تونه و لی فکر می کنم اخلاق خوبی باشه.اینطوری خودش

هم کمتر اذیت میشه.

راستی !!!شما چه خصوصیت خوبی در همسرتون می بینید که باید ازش یاد بگیرید؟ 

به نظر شما در زندگی مشترک چی از همه مهمتره؟؟



شنبه هفتم آذر 1388 |
احساس کردم دلم می خواد یه شعر بنویسم....شعری که دوست داشته باشم...

اما از اونجایی که خودم شاعر نیستم شروع کردم به جستجو....گفتم اولین شعری که به دلم نشست

اینجا می نویسم که این شعر زیبا از دکتر شریعتی رو پیدا کردم. تقدیم به شما دوستان می کنم :


خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دکتر علی شریعتی



پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 |

در دوران کودکی از قبل از مدرسه تا حدود اوایل دوران دبیرستان دوستان زیادی در محله داشتم.

کوچه ما یه کوچه  بن بست بود و ما هم در انتهای کوچه زندگی می کردیم.هنوز مامان اینها همونجا هستند و من و همسری  هم 2 سال اول زندگی مشترکمون رو هم در همون کوچه و در نزدیکی مامان اینا  گذروندیم .

البته الان هم منزلمون نزدیک کوچه مامان ایناست ومن  خاطرات خیلی زیادی با بچه های هم سن و سالم در این محله دارم.

یادمه با اینکه خیلی خجالتی و کم حرف بودم ولی سر دسته بچه ها بودم.چون دوستانم 2 ، 3 سالی از من کوچیکتر بودند و من بزرگتر اونها حساب میشدم بنابراین خیلی از من حساب می بردندوهمیشه می خواستند نظر من رو جلب کنند.تو بازیها هم همه می خواستند تو گروهی باشند که من بودم و این مسئله براشون خیلی اهمیت داشت.نا گفته نمونه که منم از این موضوع خیلی خوشحال بودم.

آزاده، آسیه،نغمه،آیدا،لاله،فاطمه،سمانه ،زهرا،عاطفه و...از دوستانم بودند. با آزاده از همه بیشتر دوست بودم چون 1 سال بیشترفاصله سنیمون نبود و اونم یه دختر شاد و سرحال بود که دوستی با اون حس خیلی خوبی به من می داد.

یادمه از صبح تو کوچه سرک میکشیدم تا یکی از بچه ها بیاد تو کوچه، اونموقع بود که با خوشحالی به مامانم می گفتم و می اومدم تو کوچه.بیشنر از همه وقتی  ذوق می کردم که آزاده رو تو کوچه می دیدم.خونشون شمالی بود و  تقریبا رو به روی خونه ما. حیاط نسبتا  بزرگی داشتند. تا به همدیگه میرسیدیم می دویدیم و  و بساط خاله بازی رو راه می انداختیم.

یه موکت زیر پله های حیاط پهن می کردیم و اسباب بازیهامون رو می چیدیم.نمی دونم چرا علاقه زیادی به خاک کردن اسباب بازیهامون داشتیم.بعد از بازی یه چاله تو باغچه می کندیم و اسباب بازیهامون رو چال می کردیم .و بعد با چوب  و برگ روشون رو می پوشوندیم و خاک می ریختیم و به قولی مخفیشون میکردیم و از این که روز بعد اونها رو در زیر خاک پیدا می کردیم احساس شادمانی می کردیم و مثل مکتشفین از کشف اسباب بازیهامون  از زیر خاک خوشحال میشدیم . گویا گنچی رو پیدا کرده ایم.

چه روزگار خوبی بود.الان که یاد اون موقعها می افتم خیلی غبطه می خورم.ای کاش میشد اون روزها رو دوباره تجربه کرد.

 کوچه ما توسط بچه های محله به دو دسته تقسیم شده بود ته کوچه ایها و سر کوچه ایها.

بجه های ته کوجه که ما بودیم اصلا از بچه های سر کوچه که عموما هم پسر بودند اصلا خوششون نمی اومد و آبمون با هم تویه جوب نمی رفت.همیشه با هم کلکل داشتیم و البته که ازشون هم حسابی می ترسیدیم.چند تا پسر که دست بزن داشتند و سر دستشون یه پسربود  به اسم امید. بچه های سر کوچه همگی با هم همشهری و فامیل بودند و کودکی ما  پر از خاطرات تلخ و شیرین با بچه های  کوچه ل*ا*ل*ه است که به امید خدا چند تا از خاطراتم رو در آینده براتون تعریف می کنم .

 پ.ن: به امید خدا فردا عازم مشهد هستیم تا در تاریخ ۸/۸/۸۸ روز تولد امام عزیزمون در حرم مطهرش باشیم



شنبه دوم آبان 1388 |
Blog Skin